روزی دلی تنها بودم. دلی که با تجربه های تلخ گذشته شراره های عشق را بر روی خود خاموش کرده بود. دلی سرد و بی حس. دلی که به تنهایی عادت کرده بود.
تا روزی که او وارد زندگیم شد. او آمد و مهر داد به این دل و شراره های عشق را شعله کرد.
مرده بودم. زنده شدم. گریه بودم. خنده شدم.
شدم دلی که اینجا, در کنج این اتاق ,می خواهد برای آن کسی که روزهایش را زنده کرده قصه ای بگوید. قصه ای که هر روز صفحهُ دیگری از آن در هستی نوشته می شود . قصه ای که گاهی شیرین و گاهی تلخ است. قصه ای که هنوز به پایان نرسیده.
*** ای مهر من، اینجا نسخه ای از داستانمان را می نویسم تا روزی خاطراتمان را به تو هدیه کنم.
کسی که در حمل بار غصه هات با شوق شرکت میکند با دل و جون ,کوچکترین شادی را هم با تو قسمت میکند،