تبليغاتX



داستان من و تو...غصه های یک قصه نویس

پایان

از تمام دوستانی که در این قصه با من همسفر بودند تشکر می کنم.
از اینکه تنهایم نگذاشتید، ممنونم.


قصه نویس


+ نوشته شده در 2008/6/4 13:18 توسط قصه نویس |


 
 
روزی قصه نویس بودم


 قصه نویسی که در کنج این اتاق,
می خواست برای آن کسی که روزهایش را زنده می کرد قصه ای بگوید.
 
قصه ای که هر روز صفحهُ دیگری از آن در هستی نوشته می شد.
 
قصه ای که گاهی شیرین و گاهی تلخ بود.
 
قصه عشقی که قرار نبود به این زودی به پایان برسد.



در طول ده ماه گذشته، داستان هر روز عشقم را با اشتیاق اینجا می نوشتم،
افسوس که هر قصه ای پایانی دارد.


حالا می فهمم که هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست
 
 هیچ یک همیشگی نیست
 
 تنها پایدار و همیشگی در این دنیا
 
 تغییراتند
 
*****************
 


فکر می کردم که روزی، سالها پس از شروع من و تو
در کنارت بنشینم، موهای نازت را نوازش کنم، به تو بگویم که
دوستداشتنی ترین فرشته دنیایی،
و آنجا، آن لحظه، تک تک نوشته هایم را برایت بخوانم
و با لبخند زیبایت و با "یادت میادها" معنی عشق را حس کنم. آره عزیزم خیلی ساده بودم.
 


اما حیف  
حیف که قلب و روح تو چنان از گذشته ات و آن شکست نفرت انگیز
ضربه خورده بود که با هیچ مرهمی التیام پیدا نمی کرد.
 

انگار یک دفعه حس تلخی تو را پر کرده بود،
انگار نگاهت را سرمای خاطراتت پر کرده بود،
انگار چیزی مثل ترس وجودت را در بر گرفته بود،
انگار طوفانی آمده بود
و تمام محبت و صداقت را به سستی می کشاند

انگار تو بودی بتی از درد،
بتی که همه وجودش در
شعله های آتش ترس می سوخت تا از بین برود.
بتی که هرگز حاضر نشد در دلش را برای من باز نگه دارد.
 
 

و من می دیدم که دریای عشق تو ساحل نداشت
اما حیف که نترسیدم
حیف که فکر کردم ساحلت پنهان بود.
اشتباه کردم.
و من نتونستم پس از دست و پا زدن و لمس کردن دریای عشقت
خودم را به ساحل برسانم، ساحلی وجود نداشت،
و من غرق شدم.
 
 

 
روزی کسی بودم
که می خواست در حمل بار غصه هات با شوق شرکت کند
 
کسی بودم
که می خواست با دل و جون ,کوچکترین شادی را هم با تو قسمت کند
 
روزی قصه نویسی بودم
که با هر نفس اسم تو را خواند

و لحظات عشقش را اینجا ثبت کرد
 

*****************
 
 


این قصه، برایم سفری پرخاطره و زیبا بود

من با این قصه معنی عشق را درک کردم

با مهری که او در دلم کاشت، من به ستاره ها رسیدم،

من با او بود که شراره شدم.


 

+ نوشته شده در 2008/6/3 1:31 توسط قصه نویس


X

روزی دلی تنها بودم.
دلی که با تجربه های تلخ گذشته شراره های عشق را بر روی خود خاموش کرده بود.
دلی سرد و بی حس.
دلی که به تنهایی عادت کرده بود.

تا روزی که او وارد زندگیم شد.
او آمد و مهر داد به این دل و شراره های عشق را شعله کرد.

مرده بودم. زنده شدم.
گریه بودم. خنده شدم.

شدم دلی که اینجا, در کنج این اتاق ,می خواهد برای آن کسی که روزهایش را زنده کرده قصه ای بگوید.
قصه ای که هر روز صفحهُ دیگری از آن در هستی نوشته می شود .
قصه ای که گاهی شیرین و گاهی تلخ است.
قصه ای که هنوز به پایان نرسیده.

***
ای مهربان من،
اینجا نسخه ای از داستانمان را می نویسم تا روزی خاطراتمان را به تو هدیه کنم.

کسی که در حمل بار غصه هات با شوق شرکت میکند
با دل و جون ,کوچکترین شادی را هم با تو قسمت میکند،

قصه نویس


صفحه نخست
درد دل با قصه نویس



یکی بود، یکی نبود

5/21/2008 - 6/20/2008




گلهای با وفا

راز شب بارانی
همدل
غروب آفتاب
خورشید خانوم
باران سکوت



RSS