تبليغاتX



داستان من و تو...غصه های یک قصه نویس

پایان

از تمام دوستانی که در این قصه با من همسفر بودند تشکر می کنم.
از اینکه تنهایم نگذاشتید، ممنونم.


قصه نویس


+ نوشته شده در 2008/6/4 13:18 توسط قصه نویس |


X

روزی دلی تنها بودم.
دلی که با تجربه های تلخ گذشته شراره های عشق را بر روی خود خاموش کرده بود.
دلی سرد و بی حس.
دلی که به تنهایی عادت کرده بود.

تا روزی که او وارد زندگیم شد.
او آمد و مهر داد به این دل و شراره های عشق را شعله کرد.

مرده بودم. زنده شدم.
گریه بودم. خنده شدم.

شدم دلی که اینجا, در کنج این اتاق ,می خواهد برای آن کسی که روزهایش را زنده کرده قصه ای بگوید.
قصه ای که هر روز صفحهُ دیگری از آن در هستی نوشته می شود .
قصه ای که گاهی شیرین و گاهی تلخ است.
قصه ای که هنوز به پایان نرسیده.

***
ای مهر من،
اینجا نسخه ای از داستانمان را می نویسم تا روزی خاطراتمان را به تو هدیه کنم.

کسی که در حمل بار غصه هات با شوق شرکت میکند
با دل و جون ,کوچکترین شادی را هم با تو قسمت میکند،

قصه نویس


صفحه نخست
درد دل با قصه نویس



یکی بود، یکی نبود

5/21/2008 - 6/20/2008

4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007



گلهای با وفا

راز شب بارانی
همدل
غروب آفتاب
خورشید خانوم
باران سکوت



RSS